|
قلبم گرفت
وقتی نگاهت تازیانه شد بر تن احساسم . باید در دهانم چسب بریزم . آرزو بی آرزو .همراه با کمی بغض همیشگی شعرهایم + دوشنبه 14 دی1388
من دگر خوابم میاید خسته ام پیرم*
صورتم شکل مرگ گرفته است و میدانم دستهایم در انزوا خواهند پوسید شکوه نمیکنم کار از گلایه گذشته است تو هم چشمهایت را به من ندوز پاهای دلم سست میشوند آن وقت زمین گیر آرزوهایم میشوم * وام گرفته شده از اخوان ثالث . امید وارم اخوان ثالث این پرویی من و نا دیده بگیره . این شعر و ۲ـ۳ سال پیشم اینجا نوشته بودم کهنه است .حرفی نیست + جمعه 6 آذر1388
جسارت میکنم دست بر پیشانی آسمان میکشم چشمهای تو خشمگین میشود و زمین از ترس بر خودش میلرزد من لباس پائیزی ام راپوشیده ام یک چشمم به تو یک چشمم خون است کاش بغض ابرها بترکد میخواهم همپایشان ببارم علت زلزله رو فهمیدی؟ بوی پاییز داره خفه ام میکنه ....... + پنجشنبه 30 مهر1388
بس که
فریادم را یک نفس قورت داده ام حنجره ام میسوزد و دردهای از همه رنگ روی دلم سنگینی میکند! تو دگر دست روی دلم نگذار دستهایت رنگی میشود....!! .راینیتیدین خوبه؟ .هوای حوصله بد جوری بارانی است .یه چیزی مثل سکسکه آزارم میده + چهارشنبه 15 مهر1388
حافظه ی شاعرانه ام
پیش دیروزم جا مانده است دیگر زبان شعر ندارم.... . زبان شعر پیشکش هم زبان هم موجود نمیباشد . اطرافت هر چی شلوغ تر باشه تنها تری . البته فرقی نداره خلوتم باشه باز تنهایی!! .فکرشو بکن حرف زدن هم یادت بره!!! + سه شنبه 7 مهر1388
|